زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

وقتی بتونی داستانت رو بدون اینکه گریه ات بگیره برای کسی تعریف کنی

یعنی شفا پیدا کردی...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه نهم دی ۱۴۰۴ساعت 14:56 توسط من|



هرزه نیست اگر گذاشت او را ببوسی

خواست تا بدانی

حس دوست داشتنش اینقدر قوی بود

که از تمام اعتقاداتش گذشت....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ساعت 22:2 توسط من|



میدونی چیه

من آدم غر غروام خب

کم طاقت

مودی

پرتوقع

ولی...

میخوام یه قدم برم عقب

سکوت کنم موقع ناراحتی

سکوت کنم موقع شلوغی ذهنم

سکوت کنم وقتی دیده نمیشم

سکوت کنم و دهنم برا هرکی وانکنم

اینجوری بهتر

و اینکه هرکی بود کنارم مرسی

نبود،خوش اومد

نمیدونم چی‌میگم،خودم‌میدونمم نمیتونم‌بنویسم

اصلا آقا

ختم‌کلام

کسی حال بد تورو نمیخواد،تا خوب و خوشی خواهان داری

پس.... حالتو حوب کن

بد بود نگو

خوب بود بزار ببینم نمیخواد شریکشون کنی با خودت

نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۴۰۴ساعت 17:19 توسط من|



انگار دارم برمیگردم به ورژن قبلیم و مینویسم

این‌مدت زیاد حرف زدم با بقیه

هرچند خودم خوب نیستم و اخلاق ندارم

ولی بازم حرفامو به خودم بگم بهتره

دوست دارم تنها باشم

از زنگ‌گوشیم بدم‌میاد

از تلفنی حرف زدن بدم میاد

از اینکه ....

یه مدت دست از سرم بردارید

میدونی

چون اینا حرف میزنن فقط

حرف

حرف

حرف

عقل کل شدن انگار

اصلا بابا تو خوب

تو عالی

تایید شدی دیگه

افرین بهت کار درست

اینقد هی نگو دیگه

چه خبرته

حرفای تکراری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:35 توسط من|



روزگار عجیبیه

میگم شاید که نه حتما، توام یه سری توقعات دیگرانو رفع نمیکنی

چرا همش توقع داری از بقیه

درسته ها

ولی من...

گوش شنوا بودم وقتی غر زدن لازم داشتن

من در ک کردم وقتی کسی و میخاستن که درک کنه

من وقت گذاشتم وقتی دوست داشتن کسی پیششون باشه

من از کارم زدم وقتی نیاز داشتن کنارشون باشم

نمیگم اونام کم گذاشتن،اون موقع گذاشتن

من الانم نیاز داشتم

حالا که تو مشکلت رفع شد

تنهاییت رفع شد

غرات تموم شد

درد و دلاتو تموم شد

وسط حرفام میپری و حرفمو قط میکنی که یه وقت اضافه حرف نزنم؟؟؟!!!

این منما که باهات اشک ریختم

وسط شلوغیام و پشت فرمون و تو راه جواب پیامتو دادم

سرت شلوغ بود و دیدی ناراحتم وقت نذاشتی برام؟؟؟!!!!

خب بنظرت نباید توقع داشته باشم؟؟!!

من میگم تو خوشی و حال خوبی،خودتم دوست داری به همه بگی و بخندی

ولی تو حال بدیت،فقط به چند نفر حرف میزنی،که الان همونا بهم میگن غر غرو و اصلااااا محو میشن

مثل همیشه شد تجربه ..‌‌.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ساعت 10:9 توسط من|



راه رفتن خیلی خوبه،با هر قدم کلی حرف و خاطره از مغزت میاد بیرون

قدم زدم و همه خاطراتم زنده شده

غصه خوردم

قصه گفتم

اشک ریختم

کاش یه رفیق داشتم،فقط میخندید

هروقت دلم میگرفت میرفتم پیشش و منو میخندوند،مست بودا،کیف میکردم

نه غر میزد،نه دودوتا چهارتا میکرد,و نه هیچی

فقط میخندید

چقد امروز فهمیدم آدم فقط باید پناه خودش باشه

هیچکی هیچوقت تورو درک نمیکنه،حتی اونیکه میگه دوستت داره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴ساعت 21:10 توسط من|



تو یه رویایی که نمیشه مال منی شی

نه میشه آسمونت شم

نه میشه ماه من شی♫♪♭


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 10:30 توسط من|



خب درست زمانی که تصمیم گرفتم زندگی کنم بدون قضاوت بقیه

بدون در نظر گرفتن بقیه

و بگم گور بابای بقیه

همونجا یه عده آدم از قطعه ای از روی زمین که انگار احساس در انجا اصلا معنی ای نداره،اومدن با پتک زدن رو سر احساس من

ولی...

من قبل از پتک تصمیم گرفته بودم قوی باشم و زندگی کنم

ببین اگه فک میکنی کوتاه میام بدون اون روزیه که من مرده باشم،ولی حیف و صد حیف که نمیدونم چرا فضولم و میخوام ببینم فردا چی میشه و حسودم و نمیخوام تنهایی فردارو ببینی

تو زدی

رو سرمن

احساسم

ذوقم

من محکم شدم

مثل میخ

هرچی رو سرش بزنی جاش محکم تر میشه و سخت جونیش بیشتر

متوجه ای؟

ولی خب حیف این وسط همه احساسم برا خودم میشه ها

از من انتظار صداقت توی احساس رو نداشته باش

همچییییییییین دیشب باد کردی که یادت رفت دروغ هر شبتو بگی

متاسفم برات

منی که با همه چیه تو ذوق کردم

البته گاهی میگم تقصیر تو نیستا،اون قسمت از مغز و قلبتون جای دیگه ست،ینی بجاش یه قسمت دیگه براتون خیلی فعاله که جاش نیست بگم

به هرحال نمیدونم چرا من تلاش میکنم برای تو

من با خودم لج کردم و دست خودم نیست،واقعا میگم

دیشب فهمیدم واقعا این اخلاق دست خودم نیست،خودخوری،عصبانیت،فشار،گریه،دندونام

باید به خودم بیام

چون میبینم برا بقیه هم اونقد مهم نیستم

پس تنها خودمو دارم

پس کسی که با ذوقم ذوق نکنه،باید تا ما تحتشو بسوزونم

یه کار نکن لج کنم فقط خودمو بخواما

که البته دیشب این حس کلید خورد

چرا،ناراحت شدم،گریه کردم،دلم شکست،دندونامو فشار دادم

ولی رشد درد داره

پوست انداختن درد داره

تا به خودم نیام،انگار این داستان استپ‌نمیکنه و تکرار میشه

باید به خودم بیام

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ساعت 7:34 توسط من|



این روزا خیلی باز تو فکرم

خودخوری میکنم

حرص میخورم

دندون رو هم فشار میدم

غم عالم رو دلمه

قسمت بد ماجرا اینه که

دلمم نمیخواد دست بکشم از اخلاقم

کوتاه بیام

خودآزاری دارم

انگار یه مرضی دارم که باید خودمو اذیت کنم وقتی میبینم بقیه برام ارزش قائل نیستن

تو بهم‌نگو خودخوری نکن

چون تغییر نمیکنم

ازمم دلخور نشو به حرفت گوش نمیدم

باید تا حد مرگ برم بعد برگردم

میدونم بده

ولی.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ساعت 23:44 توسط من|



درونم هر روز در حال جنگه و ظاهر رو باید حفظ کنم

و من چقدررررررر دارم هدر میرم

چقددرررر دلم برای خودم تنگ شده

برای رویاهام

برای آرزوهام

خیلی هنر میخواد یه دلی رو بکشی و درحالی که جسمش زنده س

یه ذوقی رو کور کنی در حالی که رویاها داره

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ساعت 7:35 توسط من|



بعضی جنگا بی ارزشه

بباز بیا بیرون...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 7:7 توسط من|



شاید بگی سخت میگیری

خیلی غیرعادی باخودت حرف میزنی

خیلی رویایی فکر میکنی

هرچی

هرچی باخودت میگی بگو

من همینم

یه آدم خیالی،رویایی،دل نازک،کسی که باخودش خیلی حرف میزنه،احساساتی

مثل آنشرلی تو فکرشه،حرف حرف

ولی دیگه نمیتونم

من اینجارو دارم مینویسم،یکی دیگه یه جور دیگه خودشو تخلیه میکنه

هرکی یه مدلیه

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 13:5 توسط من|



خب دیگه بسه

وقتشه به خودت بیای

تصمیمی که سالها پیش گرفتی رو اجرا کن،چون دیدی چیزی درست نشد

آدم بده تو بودی همش

خسته‌ام… از حس کردن، از سوختن، از تکرار.

دیگر نمی‌خواهم نرم باشم.

بگذار سنگ شوم؛

بی‌اشک، بی‌صدا، بی‌نیاز.

شاید فقط این‌طور بتوانم زنده بمانم.

تمام...

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 13:2 توسط من|



وقتی دلت میشکنه

میدونی چجوری میشی

اول اینکه دلت برای مادرت پر میزنه

کینه ای ترین آدمه دنیا میشی

از راننده ی هفته ی پیشم که برات بوق زد و اونجا بهش راه دادی،الان عصبانی میشی

زخمای قدیمی سر باز میکنن،میسوزن

حق رو تمام و کمال به خودت میدی

اشک میریزی

سکوت میکنی

دندونات بهم فشار میدی

با خودت حرف میزنی حرف میزنی حرف میزنی

از همه متنفر میشی

برای خودت آرزوی مرگ میکنی

ولی....

چاره ای نداری باید ادامه بدی

راه برگشت نداری

اکه ساعت زمان داشتم و میشد برگردم عقب

خیلی کارا میکردم،خیییییلیییییی

میدونم بعدها میگم کاش الان یه حرکتی میزدم

کاش مثل خودت بودم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 15:38 توسط من|



کی میخوای قوی بشی،یا نه کی میخوای بیعار بشی

همیشه یه داستان تکرار میشه

و همیشه تویی که میگه ببخشید

پس دیگه به دل نگیر،بگذر

زن زندگی باش،زن حرف گوش کن،مطیع،خونه دار،بی توقع،بساز،بله چشم گو،بساز

چرا فک‌میکنی اعتراض کنی،نیازتو بگی،شنیده میشی و ارزشت میره بالا

چرا فک میکنی از خودگذشتگیاتو که بگی قدر میدونن،نه بگی، میشه منت

نباید بگی

هیییییس فقط بگو چشم

من اینو فهمیدم

من اینو برداشت کردم

که فقط سکوت کن و بگو چشم

خندید بخند و نخندید هیچی نگو

بساز باش

حرف بزنی میشی آدم بده

میدونم برات سخته

میدونم بازم شکستی

دیدم قلبت درد گرفت

میدونم حقت نیست بعد این همه سختی و داستانایی که سرت اومد

من میدونم،و بهت حق میدم

ولی....

چی بگم خب

راه حل رو نمیدونم

یکم ضعیفی برای ایستادن

سکوت کن

فقط به این امید که یه روزی متوجه بشه

و سخت پشیمون بشه

یه روز اون بگه ببخشید

پوست بنداز و قوی شو

من چیزی زیادی نخاستم از زندگی

ولی زندگی بد تا کرد بامن

امیدوارم صبرم به سر نیاد

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 22:45 توسط من|



اوقات خوش آن بود که با دوست سپر شد....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ساعت 22:0 توسط من|



گفت:

من بنده ی خنده های توام...🥺

رفت اونجایی نشست حرفش که جاش بود و دلم غنج رفت براش

و ساعت ها جمله ش توی ذهنم مرور شد....

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۴۰۴ساعت 23:56 توسط من|



به من گفت: «دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشم‌های تو بالاخره مرا وادار به یک خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد.»

گفتم: «این خبط شما آرزوی من است.»

کتاب چشم‌هایش

بزرگ علوی

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴ساعت 14:27 توسط من|



⚠️احتیاط کنید⚠️


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۴ساعت 3:39 توسط من|



میگن که

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۴ساعت 11:45 توسط من|




مطالب پيشين
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
» زندگی کن
» 
» 
Design By : ParsSkin.Com